تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان دل نوشته ها
سلام دوستان

اومدم یه جورایی با این بلاگ خدافظی کنم و واسه خودم یه ویلاگ جدید به آدرس زیر درست کردم قصد دارم تو وبلاگ جدیدم حرفای دلمو بنویسم خوشحال میشم یه سری بزنید

www.zhrftth.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت توسطآناهیتا |


با نهایت تاثر و غم تقدیم می کنیم به هموطن عزیزم ندا و همه ی

 ندا های مظلوم که در این بی وجدانی ها فدا شدن ......

                                                                       روحشان شاد./

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

                    به غار خواهد رفت

                                    صدای تیر بلند است و ناله ها پی گیر

و برق اسلحه خورشید را خجل کرده است

چگونه این همه بیداد را نمی بینی

چگونه این همه فریاد را نمی شنوی

صدای ضجه ی خونین کودک تهرانی است

و بانگ مرتعش مادر ایرانی

که در عزای عزیزان خویش می گریند

و چند روز دگر نیز نوبت من و توست

که یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم

و یا به کشتن فرزند خلق بر خیزیم

و یا به کوه به جنگل به غار بگریزیم

چه جای گریه که کشتار بی دریغ حریف برای خاطر صلح است و حفظ آزادی

بیا به حال بشر های های گریه کنیم

که با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند

چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت

صدای غرش تیری دهد جواب مرا:

به کوه خواهد زد

                         به غار خواهد رفت

                                              بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد./

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسطآناهیتا |


 

اگر توانسته باشم در قلب یک انسان

پنجره ی جدیدی را به سوی او باز کرده باشم،

زندگانی من پوچ نبوده است.

زندگانی، تنها چیزی است که اهمیت دارد،

نه شادمانی و نه رنج و نه غم یا شادی.

تنفر همان قدر خوب است که عشق

دشمن همان قدر خوب است که دوست.

برای خودت زندگی کن

زندگانی را به آن سان که خود می خواهی زندگی کن.

و از این رهگذر است که تو

وفادارترین دوست انسان خواهی بود.

پ.ن: مرسی از  دوستانی که تو این  مدت نبودیم ولی به ما سر میزدن و ما رو فراموش نکردن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت توسطآناهیتا |


تاجری قبل از سفری طولانی با همسرش خداحافظی کرد.

زن گفت:تا به حال هرگز سوغاتیی که ارزش مرا داشته باشد برایم نیاورده ای.

مرد گفت:ای زن ناسپاس، هرچه برایت آورده ام،به قیمت سال ها کار و تلاشم بوده است. چه چیز  دیگری می توانم به تو بدهم؟

زن گفت:چیزی که به اندازه ی من زیبا باشد.

دو سال تمام، زن در انتظار سوغاتش بود. سرانجام شوهرش بازگشت.

مرد گفت:توانستم چیزی را که به اندازه ی تو زیبا باشد پیدا کنم. من برای ناسپاسی تو اشک ریختم،اما بالاخره تصمیم گرفتم آنچه را تو خواسته ای انجام دهم. در تمام این مدت گمان می کردم چیزی به زیبایی تو وجود ندارد. اما چیزی پیدا کردم.

و آینه ای به همسرش داد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت توسطآناهیتا |


خدمات وبلاگ نويسان جوان